|
بسترم صدف خالی یک تنهاییست وتو چون مروارید گردن اویز کسان دگری.

غروب شد وخورشید رفت افتابگردان سر به این سو وان سو بدنبال خورشید میگشت ناگهان ستاره چشمک زد ، افتابگردان سرش را پایین انداخت
گلها هرگز خیانت نمیکنند... 
شاید زندگی ان جشنی نباشد که تو ارزویش را میکردی
اما حالا که به ان دعوت شده ای تامیتوانی زیبا برقص
|